چاپ این خبر
کد خبر : 1139
۹:۵۶ ق.ظ - یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۷
برگی از خاطرات دفاع مقدس ؛

جنگ است جنگ سرنوشت، ای سپاه قرآن

خاطره را با یک سروده معروف شروع نموده ام، حاج صادق آهنگران که با صدای گرم وشور انگیزش آن دوران غوغا می کرد.واین نوا سر مطلع یکی از سروده های وی می باشد که من خیلی به این نوا علاقه داشتم مخصوصا مصرع اولش . ….

87201_large

به گزارش پایگاه خبری چشمه سار به نقل ازصاحب نیوز ، خاطره را با یک سروده معروف شروع نموده ام،  حاج صادق آهنگران که با صدای گرم وشور انگیزش آن دوران غوغا می کرد.واین نوا سر مطلع یکی از سروده های وی می باشد که من خیلی به این نوا علاقه داشتم مخصوصا مصرع اولش . ….
در طول دورانی که در جبهه حضور داشتم شاید بیشترین ورد زبانم این نوا بود اتفاقا این باعث یک شاخصه شده بود برای من، دوستان خوانساری نیز این حرفم را تائید می کنند مخصوصا  بچه های محله  . بارها اتفاق افتاد ه بود که در حین درگیری توی خط مقدم این ورد شده بود عامل روحیه دادن به نیرو یادم هست توی مقدماتی جائی ما گیر کردیم طوری که دیگر نمی توانستیم جلو برویم توی همین اثناء یک جعبه پرتغال رسید قرار شد بین بچه ها تقسیم کنیم ، بلند شدم از جعبه  چند تا پرتغال بر داشتم و در حالی که با صدای بلند این نوا را می خوندم پرتغال ها رو بین بچه های گردان تقسیم می کردم که یکی از بچه های اصفهانی گفت آهای خونساری خب بلدی کلک بزنی با همین وردات داری پرتغال های خوب رو میدی به همشهریات بعد هم  خرابارو میدی به ما دستت درد نکنه (این یه تیکه رو اصفهانی بخونید جالبه میشه ).حالا که براتون معلوم شد من چقدر به این نوای آهنگران علاقه مند بوده ام بریم سر اصل مطلب. ……..

گردان امام حسین گروهان ابوالفضل عملیات بدر … در حالیکه گردان هنوز تکمیل نشده و نیاز به نیرو داره بنابراین هرروز با چهره های مختلف و جدید آشنا می شدیم تا اینکه اون فرد مورد نظر به گردان ملحق شد ، بسیار صورت خوش ترکیبی داشت دست های پینه بسته اش نشان از این بود که خانوادتا کشاورزی شغلشونه ، ادای کلامش با ریتم خاصی بود ، گذشته از این که اصفهانی غلیظ نشونه شاخصش بود ولی آرامش در کلامش خیلی واضح  تر بود طوری که در چند روز اول خیلی از بچه های دسته  و کم کم کل گردان به او علاقمند شده بودند ، منم همینطور.

کلا آدمای خوب در گردان حتی اگر بار اولشونم بود که جبهه می آمدند توی دل همه نیروها جا می گرفتند ، راستی براتون بگم که این آدم سابقه حضورش در جنگ به اندازه ما بود و از آنجائی که خیلی بدن تنومندی داشت واخلاقشم هم سر لوحه کاراش بود لذا با یک بار رو در روئی با فرماندهان سیبل افکار فرماندهان می شد به همین خاطر در هیچ بار اعزام هایش به جبهه در یک گردان دو بار حضور پیدا نمی  کرد. اینارو بعدا برام تعریف کرد وحقیقتا هم همینطوری بود چون ما خودمون می  دیدیم چطور فرماندهان دور و برش می چرخیدند .

اما اصل ماجرا و ربط این آدم و اون سروده در این است که این شخصیت گرامی بسیار زیبا قرآن تلاوت می  کرد این توی جلسات قرآن مشخص شد ما هم که خوانساری ، خودمون تخم قرآنیم (ببخشید می دونید که منظورم از تخم قرآن یعنی چی ،  ولی برای خوانندگان بگویم که تخم قرآن یعنی اینکه ما از پدر و مادری بدنیا آمدیم که علاوه بر دوستی با کلام الله و تلاوت آن ،   خودمان نیز در دوران مختلف قرآن آموخته ایم والحمد اله هر جا تلاوت قرآن باشه و یک خوانساری بخونه آب تو دهن همه حضار خشک میشه ) .

محل خواب هرکسی در سنگر مشخص بود . ما بین محل خواب من و ایشان تعداد دو نفر فاصله بود یک شب که من بخاطر سرما خوردگی اذیت بودم ونمی توانستم خوب استراحت کنم لازم بود هر چند دقیقه برای اجابت مزاج بیرون بروم تا اینکه نزدیک سحر شد دیدم ایشان خیلی آرام برخاست و رفت وضو ساخت و آمد و چراغ قوه کوچکی که در اختیار سنگر بود  برداشت برای خواندن قرآن و  بجای خود رفت در همین اثنا لازم شد که مجدد بیرون بروم به این ترتیب متوجه من شد ،سلام کردم والتماس دعا خواستم ، بعد از چند دقیقه که برگشتم دیدم ایشان کنارسنگر ایستاده ، پرسید مشکلی داری ، من هم موضوع را توضیح دادم .توضیح دادن همان ، سر صحبت باز شدن  هم همان .

آن  شب متوجه شدم ایشان مثل من بسیار به سروده (جنگ است ، جنگ سرنوشت ای سپاه قرآن ) علاقه دارد .  بچه های دسته می  گفتند یکی کم بود حالا دیگه دو  تا شدند شاید باور نکنید روزها می گذشت همه با هم بیشتر انس پیدا می کردیم شاید اگر یک موقع هم ما یادمان می رفت ، بچه ها با خواندن این سرود غلغله ای از شادی بپا می کردند اون رفیق عزیزم که متاسفانه نمی دونم چرا ولی اصلا اسمش را یادم نمی اید، با من شروع به خوندن می کردیم ……

این گذشت تا شب عملیات ( بدر ) فرا رسید  (جنگ است ، جنگ سرنوشت ای سپاه قرآن  ) زمزمه ای شد برای روحیه دادن حین عملیات، تا صبح که من زخمی شدم می دیدم که هنوز همه بچه ها این سروده روی زبونشونه ، حتی زخمی ها هم با وجود درد و مشکلی که داشتند این نوا را زمزمه می کردند…. بعد از آن عملیات دیگر هیچ موقع آن دوست قرآنی خود را ندیدم با اینکه بعدها چند بار دیگر هم به جبهه اعزام شدم.

خاطره یکی از ایثارگران شهرستان خوانسار در دفاع مقدس

اضافه کردن دیدگاه جدید

جدیدترین ها