چاپ این خبر
کد خبر : 45754
۱:۴۵ ب.ظ - چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۲۹
مصاحبه چشمه سار با خانواده شهید مدافع حرم به مناسبت سالروز شهادت؛

امروز دفاع از حریم اسلام به اندازه دفاع از حرم اهمیت دارد

آن زمان که می خواست اجازه برای رفتن به سوریه بگیرد می گفت شما مرز اسلام را به من نشان دهید تا همان جا از اسلام دفاع خواهم کرد.

به گزارش پایگاه خبری چشمه سار، شهید حمیدرضا اسدالهی از شهدای مدافع حرم دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات عرب در دانشگاه تهران بود؛ او همچنین از فعالان و نخبگان حوزه بین‌الملل بود که ارتباط مؤثر و مستمری با نیروهای جهادی دیگر کشورها داشت. با خبر شهادت این شهید والامقام، مراسمی در کشورهای عراق و یمن و پاکستان برای بزرگداشت وی برگزار شده است. او که فعالیت‌های فرهنگی مختلفی در کشورهای مسلمان منطقه داشت، از بانیان کنگره لقاءالحسین(ع) بود و در مرکز مطالعات راهبردی تربیت اسلامی امام سجاد علیه السلام فعالیت می کرد.

مراسم گرامیداشت ۲۵ دی روز حماسه و ایثار مردم خوانسار بهانه ای بود تا خانواده شهید مدافع حرم حمید رضا اسدالهی که از ناحیه مادر اصالتا اهل شهرستان خوانسار می باشد در این مراسم حضور یابند.

فرصت درک محضر این خانواده شهید را غنیمت شمردیم تا به این بهانه پای صحبت های پدر و مادر شهید اسدالهی بنشینیم.
شعبانعلی اسدالهی پدر شهید حمید رضا اسدالهی که خود رزمنده و ایثارگر ۸ سال دفاع مقدس است در ادامه به بیان خصوصیات و روحیات این مدافع حریم اسلام و ولایت می پردازد.

7harim
چشمه سار: در ابتدا معرفی از خودتان و شهید داشته باشید؟
خانواده بنده و هم چنین خانواده همسرم هر دو مذهبی و با اعتقادات قوی اسلامی هستند و از ابتدا فرزندان خود را به سمت مسجد و هیئت سوق دادیم.
ایشان در دوران دبستان بسیار دوست داشت به عنوان مکبر مسجد فعال باشد، کلاس های قرآن را شرکت می کرد و اکثر اوقات در منزل جلسات قرآن داشتند.
پایه قوی مذهبی و فرهنگی خانواده و وجود اساتیدی هم چون استاد سید محمد طباطبایی و استاد مجتبی کریمی که زحمات فراوانی برای فرزندان من کشیدند موجب شد تا ایشان اعتقادات قوی مذهبی داشته باشند.

شهید اسدالهی علاقه فراوانی به قرآن و قرائت آن داشتند، به خصوص در بحث قرائت بسیار موفق بودند.
حتی در جلساتی که توفیق داریم چند سالی است در بنیاد شهید برگزار می شود حضور قرآنی داشتند و از همان دوران طفولیت و سپس در دوران جوانی در عرصه های فرهنگی به ویژه در مسجد موسی بن جعفر علیه السلام قیاسی فعال بودند.

در عین حال که کار فرهنگی انجام می دادند هر امری که به نظرشان می رسید به نفع جامعه است پیگیری می کردند.

چشمه سار: نگاه شهید به شهادت چه بود و آیا از اهدافشان مطلع بودید؟
از نوجوانی احساس می کرد که از قافله جبهه و شهادت عقب مانده است. در همان مسجد محل یادواره شهدا برگزار می کرد، یکی از آرزوهای بزرگش شهادت بود.

پیش از رفتنش به سوریه من را قانع کرد، آن زمان که می خواست اجازه برای رفتن به سوریه بگیرد می گفت شما مرز اسلام را به من نشان بدهید تا همان جا از اسلام دفاع خواهم کرد، ایشان معتقد بود که باید از مرزها و حریم اسلام دفاع کرد، البته حرم نیز جایگاه خود را دارد.
البته از دست دادن عزیز سخت است، هر پدر و مادری نهایت تلاش شان این است که خواسته های فرزندان خود را تامین کنند، برخی ماشین و خانه و وسایل مادی زندگی را می خواهند، اما خواسته مهم حمیدرضا از ما این بود که مانع دفاع و شهادت وی نشویم.

چشمه سار: شهید اسدالهی در وصیت نامه شان به این موضوع اشاره کرده اند که فرزندانشان را برای خود نمی خواهند بلکه برای امام زمان می خواهند(عج)، رابطه شان با امام زمان (عج) چگونه بود؟

ایشان به این نکته معتقد بودند که اگر به امری ایمان قلبی داشته باشیم یقینا موفق می شویم. در مورد رفتنشان از وزرات بهداشت به ایشان می گفتم امکانات و مزایای وزارت بهداشت بسیار بیشتر است، عقل ما به ما اجازه نمی دهد که آنجا را با آن حقوق و مزایا رها کنیم، اما ایشان می گفت روزی ما از جای دیگری تامین می شود و اعتقاد قلبی داشتند که هر کاری که انجام می دهند با نظاره گری امام زمان (عج) همراه است و آن حضرت را حاضر و ناظر بر اعمال خود می دانست.

در حد توان کمبود و کسری در زندگی نگذاشت.
زمانی هم که می خواست به سوریه برود قبل از رفتنش برای اذن گرفتن به حرم امام رضا علیه السلام رفت.
به آن حضرت گفته بود که مردم به ما می گویند که تو زن و بچه داری نمی دانند که ما صاحب داریم و وقتی یک سرباز از پادگان آقا نباشد اتفاقی نمی افتد آقا کار خود را می کند.

در حرم که بودند وصیت نامه شان را می نویسند فراز هایی را در این وصیت نامه می نویسند که انسان باور نمی کند یک جوان ۳۰ ساله چنین وصیت نامه ای نوشته است.

2harim
چشمه سار: جوانان امروز را به صفتی از شهید دعوت کنید تا بتوانند الگوبرداری مناسبی از شهدا و زندگی آنها داشته باشند؟
ایشان از نوجوانی بسیار فعال بود، قبل و همین طور بعد از ازدواجش بسیار فعالیت می کرد، عضو هلال احمر بود و زمانی که زلزله بم پیش آمد هر چند که از لحاظ فیزیکی نحیف بود، می گفت می خواهم برای کمک بروم بعد از ۱۲ روز که آمد از آن روزی که رفته بود نحیف تر هم شده بود.
شاید در ۲۴ ساعت ۴ الی ۵ ساعت بیشتر استراحت نداشت.

از هلال احمر به وزرات بهداشت رفت و در آنجا استخدام رسمی شد و در سال ۹۰ نیز با هم به حج مشرف شدیم. از حج که برگشتیم می گفت نهایت رشدش در وزارت بهداشت مگر چقدر خواهد بود.

می گفت می خواهم وارد کاری شوم که گستردگی رشدش بیش از اینها باشد، من به شدت با این موضوع مخالفت کردم بلاخره در وزارت بهداشت استخدام بود و حقوق و مزایایی داشت، اما در نهایت وارد موسسه مطالعات فرهنگی اسلامی امام سجاد شد که کار جهادی می کردند و بیشتر نیز انگیزه جهادیش بود که از وزارت بهداشت منفک شد تا بتواند به روستاهای دورافتاده برود.

شهید اسدالهی روحیه بسیار بشاش و خون گرمی داشت، در همان دورانی که در حج بودیم هر وقت می خواستیم ایشان را پیدا کنیم بیشتر اوقات در اطراف حرم نبوی یا در مسجد الحرام بودند و با زائران سایر کشورها صحبت می کردند.
در عرصه کار جهادی ارتباط ویژه ای با حزب الله لبنان پیدا کرد شاخص این ارتباطات حضور خانواده شهید عماد مغنیه در تهران بود و هر زمان می آمدند شهید اسدالهی آنها را به قم یا مشهد می برد، در لبنان نیز به همراه خانواده شهید مغنیه به دیدار سید حسن نصرالله رفته بود.

یکی از اهدافش این بود که گروه های جهادی به همان صورتی که در ایران پیگیری می شود در لبنان، عراق، پاکستان و افغانستان و سایر کشورهای اسلامی هم دنبال شود.

حتی بنده از این موضوع نیز اطلاع نداشتم، یکی از دوستان خود را برای همین مسائل به اسپانیا فرستاده بود و زمانی که ایشان از اسپانیا بازگشتند از شهادت حمید رضا مطلع شدند.
آسایش در ایشان نبود مرتب در کارهای جهادی و فرهنگی فعالیت می کرد.

در جلسات کوتاه خانوادگی که آن هم دیروقت بود در همان نیم ساعت و یک ساعتی هم که دور هم بودیم تماس های تلفنی مکرر داشت و آرامش و آسایشی در ایشان نمی دیدیم.
در همان حجی که با هم بودیم در فرصت هایی که داشت با زائران خارجی ارتباط می گرفت.
با هر کسی که صحبت می کرد خوش برخورد بود و تبسم داشت.
5harim

اگر می شنید فرزند کسی در محل یا اقوام دچار انحراف شده با او ارتباط می گرفت و آن انحراف رفع می شد، به گونه ای با آنها رفتار می کرد که ایشان را جذب کند، نام شان را در بسیج می نوشت، به آنها مسئولیت می داد و با این روحیه خوبش هر جا می رفت سریع جذبش می شدند.
۳ الی ۴ سالی که موضوع سوریه پیش آمد تخصص و رشته تحصیلی خود را به زبان عربی تخصص سوری لبنانی تغییر داد چون ارتباطات زیادی با سوریه و لبنان داشت.

حتی مادرشان هم اطلاع نداشتند که در سوریه هستند.
در همه کارها موفق بود در امداد، مداحی، قرائت، رزمندگی و دفاع در همه این امور فعال و آماده بود.
برای گردان سلمان از ایشان رزومه خواسته بودند که یک صفحه و نیم رزومه فعالیت هایش را بیشتر ننوشته بودند، اما برای اعزامش به سوریه ۴۰صفحه رزومه نوشت و در سوریه هم فرمانده اطلاعات عملیات بود.

چشمه سار: برخی افراد می گویند که رزمندگان به جهت پول و تسهیلات راهی این کشور می شوند و به این واسطه نمک به زخم خانواده شهدا می زنند پیغام شما به این افراد چیست؟
شهید حمیدرضا از لحاظ روحیات به یکی از برادرهای بنده به نام جواد که در کربلای ۵ شهید شد بسیار شبیه بود.
زمان جنگ دو برادر بنده در کردستان و دو برادر دیگر نیز در جبهه جنوب بودیم، در یک برهه ای در سال های ۶۳ و ۶۴ به صورت اتفاقی دور هم در خانه جمع شدیم ایشان صبح که با قطار به تهران رسیده بودند و دیده بودند همه برادرها در منزل هستند، حتی درساکشان را هم باز نکردند من را به کناری کشیدند و گفتند دارند به جبهه بازمی گردند چون درست نیست هر ۴ برادر سر یک سفره باشیم و بچه های مردم در جبهه ها زیر آتش دشمن باشند، لذا همان روز که آمده بود بعد از ظهر با قطار اندیمشک به منطقه بازگشت.

چند با مجروح شد و خانواده هم خبر نداشت، از دوستانش با خبر می شدیم که مجروح شده، می آمد و می رفت اما متوجه نمی شدیم.
بار آخری که مجروح شد شدت جراحت به قدری بود که بدنش فلج شده بود یکی از بچه های امدادگر همراهش از بستگان بودند که از طریق وی متوجه شدیم جواد مجروح شده است و اگر ایشان همراهش نبود از این مسئله هم مطلع نمی شدیم.
۶ ماه تلاش کرد تا سرپا شد و بعد هم برای کربلای ۵ به جبهه رفت و شهید شد.

حمیدرضا هم همین گونه بود خبری از کارهایی که انجام می داد نداشتیم حتی جلسات جمکران و مهمانان خارجی که به مسجد جمکران دعوت می کرد را هم بعد از شهادتش فهمیدیم.
حالا چنین افرادی با این اوصاف اگر بحث پول هم می بود در همان وزارت بهداشت که امکانات بیشتری داشت می ماند و به عرصه جهادی وارد نمی شد.

قبل از رفتنش به سوریه گفته بود که یک داروخانه به من معرفی کنید که نسخه نخواهد، چون خودش تسلط داشت آن داروهایی که در سوریه به درد رزمندگان می خورد را تهیه کرد.
یک میلیون تومان قرض کرد تا برای بچه های رزمنده در سوریه دارو تهیه کند.

9harim

چشمه سار: اگر نکته ای است که در انتها می خواهید به آن بپردازید بیان کنید؟
ایشان خصلت های خاصی داشتند در هر جایی که مشغول فعالیت بود وقتی اطرافیان خبر شهادتش را شنیدند ناراحت شدند و به هم ریختند.
پس از شهادتش مراسم هایی را از طرف وزارت بهداشت، اورژانس تهران و فوریت های پزشکی گرفتند و از اوصاف ایشان صحبت می کردند.
حتی ارتباطاتی با دانشگاه پردیس قم و دانشگاه تهران هم داشتند.

در هر جلسه ای که غیبت می شد بی اختیار آن جلسه را ترک می کرد، به ولایت فقیه بسیار معتقد بود و دوست داشت در هر کاری که انجام می دهد نظر ولی فقیه را بداند.
فرزند دومش که به دنیا آمده بود رهبر انقلاب نام احمد را برایش انتخاب کردند.

از همان ابتدا دروغ در خانواده ما جایی نداشت و در همه مسائل داخل و خارج از منزل به جرات می توانم قسم بخورم که دروغ وجود نداشته است.
مهم ترین امر برای خانواده و فرزندان من این بوده است که در هیچ موردی متوسل به دورغ نشوند و اگر این مسئله در خانواده کنترل شود زمینه بسیاری از امور از بین خواهد رفت.

ایشان یکی از اموری که اهتمام داشت به آن پرداخته شود بحث دفاع از حریم اسلام به جای دفاع از حرم بود، ایشان معتقد بود اکنون ما با مسئله دفاع از حریم اسلام مواجه هستیم.

شهرستان خوانسار همواره به داشتن بانوان مومن و عفیفه ای که نوای روضه های سیدالشهدا را با شیره جان خود به کام و جان فرزندانشان نثار می کرده اند می بالد، مادرانی که خود الگو و اسوه صبر هستند و دامانشان مهد انسان های بزرگی چون علما و شهدای به نام خوانسار بوده است.
در بخش دیگری از این مصاحبه پای صحبت های بانو منیره سادات مصطفوی مادر شهید اسدالهی که خود پرورده آب و خاک خوانسار است نشستیم تا از شهیدشان بیشتر بدانیم؛

چشمه سار: چه زمان متوجه رفتن ایشان به سوریه شدید؟
یکی از فرماندهان شان که در سوریه شهید شده بود حمیدرضا دیگر حال و هوایش فرق کرد، پرچم حرم حضرت زینب را به او داده بودند و به هر هیئتی که می رفت پرچم برای تبرک می برد.
یکی از دوستانش به نام محمد ذوالفقاری که در سامرا شهید شد، با دیدن عکسی که از او در مسجد نصب کرده بودند زانوهایم لرزید. به من می گفت پس اگر پسرتان شهید شود می خواهید چه کنید، همیشه اشاراتی می کرد.
یک مدتی بود می گفت مادر من کارهای زیادی دارم و ممکن است در این چند ماه نتوانم به شما سر بزنم. به پدرش و من احترام زیادی می گذاشت و هر زمان مشکلی برایش پیش می آمد تماس می گرفت می گفت برایم دعا کنید.

منزلشان طبقه پایین منزل ما قرار دارد، می آمد دستم را می بوسید و می گفت برایم دعا کن.
قبل از این که به سوریه برود از محل کار خود تماس گرفت و گفت برایم دعا کن. نمی دانستم برای رفتن به سوریه می خواهد برایش دعا کنم.
روضه پنج تن برایش نذر کردم، بعد تماس گرفت و گفت مشکلش حل شده و گفت می خواهد به سوریه برود.
روز قبلش به منزلشان رفتم دیدم پوتین و لباس های سربازی اش را آورده. گفت دارم برای آموزش می روم.

فرمانده مان گفته برای رفتن به سوریه اجازه بگیریم، یک لحظه احساس کردم جضرت زینب سلام الله علیها آنجا هستند.
باورم نمی شد حتی به شوخی می گفتم حمید رضا شما فقط داخل حرم بنشین. می گفت مادر شما مادر شهید می شوی، مقامت بالا می رود. من فکر می کردم سر به سرم می گذارد و باورم نمی شد که دارد می رود. به شوخی می گفتم اگر رفتی مرا شفاعت می کنی؟
قبل از رفتن به ایشان گفتم حمید من خیلی ناراحتم واقعا دارد باورم می شود نمی گذارم بروی.

مانده بود که موضوع رفتنش را چگونه به پدرش بگوید، همان شب گفت می خواهم برای برادرم تولد بگیرم. خواهر و برادرهای دیگرش را هم آن شب در منزل جمع کرد چون می خواست موضوع رفتنش را بگوید.
خواهر و برادرها که آمدند خیلی شاد بود و شوخی می کرد، در حضور جمع دست پدرش را بوسید و گفت همه بیایید بهشت را ببینید، دست من را بوسید و ایشان را راهی کردیم، از همان روز گفتم که دیگر حمیدرضا را نمی بینم.

یک روز قبل از شهادتش که شهادت امام حسن عسگری علیه السلام بود، تماس گرفت، گفتم حمیدرضا دلم تنگ شده، در جوابم گفت معلوم نیست چه زمانی برگردم، برای برگشتن خبر می دهم.
گفتم سلام برسان منظورم به حضرت زینب سلام الله علیها بود.

خیلی دوست داشتم یک بار دیگر ایشان را ببینم، من به این فرزندم افتخار می کنم، برای حضرت کاری نکردم و شاید امام زمان (عج) از این کارم راضی شده باشند.

6harim
چشمه سار: آیا خاطره ای از شهید در ذهن دارید که تاکنون در جایی بازگو نکرده باشید و با آن خاطره، شهید در ذهنتان تداعی شود؟
ماه رمضان ها شبی با قرآن داشتند، البته معلم شان استاد کریمی که به فرزندان من بسیار خوبی کردند و من در حقشان دعا می کنم همیشه می گفتند که جلسه را در منزل ما بیاندازید. یک بار که مسابقه تواشیح داشتند، حمیدرضا گفت می خواهم تواشیح بخوانم و از من یک پیراهن سفید خواست، آن زمان اول راهنمایی بود به ایشان گفتم تا نمازت را بخوانی لباس را تهیه می کنم، رفتم لباس را گرفتم و آمدم دیدم نماز می خواند پیشانی اش را بوسه زدم و لباس را کنار سجاده گذاشتم.

حمید رضا را با همان لباس سفید به خاطر می آورم و خاطره خوبی است که در ذهنم باقی مانده است.
خاطره دیگری که از ایشان دارم این است که قبل از وقت نماز به مسجد می رفت می گفت می خواهم اذان بگویم پیرمردی آنجاست که اگر دیر بروم ممکن است زودتر از من اذان بگوید، تا آنجایی که می توانست در این امور سبقت می گرفت.

4harim
چشمه سار: وقتی می بینید شهدای مدافع حرم را می آورند چه احساسی در شما زنده می شود؟
از وقتی شنیدم یک عده برای دفاع از حرم می روند، تا آنجایی که می توانستم برای تشییع شهدای مدافع حرم می رفتم و واقعا دوست داشتم. یک بار هم با پدرشان به تشییع یکی از شهدای مدافع حرم رفتیم و اگر راه دور بود افسوس می خوردم که چرا نمی توانم به تشییع شهید بروم.
قبل از آن هم هر زمان که عکس شهیدی را می دیدم صوات می فرستادم. شهید اسدالهی بسیار با خانواده شهدا ارتباط داشتند، زمانی که پدرم فوت کرده بود به حمید آقا گفتم برادرم که از فوت پدرم ناراحت و گوشه نشین شده را با خود به مسجد ببرد.

آن زمان عکس های شهدا را درست می کردند قبل از این که شهرداری این کار را انجام بدهد، وصیت نامه شهدا را می گرفتند و با برادرم هر بار به منزل یک شهید می رفتند.
کار به جایی رسیده بود که حمیدرضا می گفت ایشان از من هم پیشی گرفته است، وقتی برادرم فوت کرد کتابی به نام همسفر شهدا تالیف کردند و حمیدرضا از فوت برادرم خیلی افسرده شده بود.

چشمه سار: در انتهای اگر صحبتی دارید که در سوالات به آن پرداخته نشد بیان کنید؟
ایشان کارهای خود را بروز نمی داد و چون کارهایش زیاد بود بیشتر جلساتش را ساعت ۴ صبح برگزار می کرد.
با هم خیلی انس داشتیم و حتی اگر از کسی ناراحت بودم به ایشان می گفتم و شهید هم در جواب می گفت اگر از کسی ناراحت هستی برایش دعا کن. می گفت هر خونی که از شهیدی ریخته می شود مسئولیت ما بیشتر می شود.

می گفت در مجالس عروسی مراقب باشید، به مجالسی که در آن لهو و لعب است نروید چون حتی غذایش هم حرام است و آنهایی که چنین مجالسی می گیرند دل امام زمان(عج) را می سوزانند ما این همه شهید داده ایم مراقب اعمالتان باشید.
خودش از این که ما را نصیحت کند خجالت می کشید اما خودم از او خواسته بودم که همان صحبت هایی که در جلسات می گویند برای من هم بازگو کنند.
طی چند روزی که شهید شده بودند برخی افراد از سر دلسوزی حرف هایی می زدند می آمدند و می گفتند چرا اجازه دادید برود؟
جواب ما هم این است که اگر نتوانستیم در زمان امام حسین علیه السلام کاری برای ایشان انجام دهیم، اکنون این کار را انجام دادیم.
البته انسان دوست ندارد جوانش را بعد از چندین سال زحمت از دست بدهد، اما چون خودش عاشق این راه بود نتوانستیم جلوی او را بگیریم.

3harim

از آنجایی که به دلیل بعد مسافت از توفیق حضور همسر شهید در خوانسار بهره مند نشده بودیم در بخش پایانی این مصاحبه چند کلامی نیز از آقای غلامزاده پدر همسر شهید اسدالهی درباره خصوصیات شهید جویا شدیم.
چشمه سار: نحوه آشنایی خانواده شما با شهید اسدالهی چگونه بود و زمانی که موضوع خواستگاری ایشان از دختر شما پیش آمد آیا نسبت به ایشان شناختی داشتید؟
ما شناخت قبلی نسبت به ایشان و خانواده شان نداشتیم و ایشان را معرفی کردند، چون شناخت نداشتیم برای تحقیق به محلشان رفتیم از اولین کاسب محل که سوال کردیم در پاسخ گفتند که شهید اسدالهی روحیه بچه های محل را تغییر داده است ما هم بر همین اصل اعتماد کردیم و اجازه خواستگاری دادیم.
پیش از رفتن به سوریه به حرم امام رضا علیه السلام رفته بودند و خانواده خود را به امام زمان (عج) سپردند، معتقد بودند که امام زمان (عج) از خانواده شان محافظت می کند.

بسیار به امام زمان (عج) علاقه داشتند.
ایشان یک نمونه بودند، خدمت به مردم می کردند اما ابراز نمی کردند، در دولت آباد ۸۰ خانواده را که تاکنون به کربلا نرفته بودند به کربلا اعزام کردند، اینها کارهایی است که مردم می گفتند و ما از آن اطلاع نداشتیم.

حق ایشان شهادت بود و مبارکشان باشد، البته جایشان را بسیار خالی می بینیم، امیدواریم که ایشان از ما شفاعت کنند.

 

این مصاحبه در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۹۴ تهیه شده است.

اضافه کردن دیدگاه جدید

جدیدترین ها