چاپ این خبر
کد خبر : 60401
۹:۰۰ ق.ظ - شنبه ۱۳۹۵/۰۷/۳
146809_3l20vte3
نگاهی به زندگانی امام کاظم علیه السلام

آیا طلب مرگ از خدا کردن کار صحیحی است؟

متاسفانه دیده می شود برخی افراد دلیل آرزوی مرگ از سوی امام کاظم را سختی ها و دشواری های زندان عنوان می کنند، درحالی که اگر علت این باشد حداقل اش کراهت است بلکه امام کاظم “شوقا للقاء الله” چنین آرزویی کرد…

به گزارش پایگاه خبری چشمه سار به نقل از ندای اصفهان، ابتدا به نقل قول هایی از غیر شیعه اشاره می کنیم که چطور امام کاظم (ع) برای همگان باب الحوائج است.

خطیب بغدادی: هیچ مشکلی برای من پیش نیامد که با زیارت موسی بن جعفر حل نشود (تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۳۳؛ منتهی الآمال، ج ۲، ص ۴۰۰)

امام شافعی: قبر موسی الکاظم التریاق المجرب؛ در قبر موسی بن جعفر(زیارت قبر) همانند تریاکی تجربه شده می‌باشد (اعلام الهدایه، ج ۹، ص ۴۶). و در کتاب جاحظ از قول شافعی اینگونه آمده: قبر موسی بن جعفر ببغداد التریاق الاعظم؛ کاظمین تریاک اعظم است، یعنی دوای هر دردی است (به نقل از آیت الله دکتر احمد عابدی).
ابوعلی خلال از رهبران حنبلی‌ها: ما همنی امر فقصدت قبر موسی بن جعفر فتوسلت به الا و تسهل الله تعالی لی ما أحب؛ هیچ چیزی مرا اندوهناک نساخت جز اینکه هنگامی که متوسل به موسی بن جعفر شدم بر من آسان شد (تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۳۳).

امام موسی کاظم

طلب مرگ در دعای امام کاظم علیه السلام

قال الکاظم علیه السلام: یا سَیِّدی نَجِّنی مِن حَبسِ هَارون وَ خَلِّصنی مِن یَدِهِ؛ مولای من! مرا از زندان هارون نجات ده واز دست او خلاص کن (ترجمه ج۴۸بحارالانوار، ص۱۹۸).

آیا طلب مرگ از خدا کردن کار صحیحی است؟

آرزوی مرگ مکروه یا حرام است؛ اما اگر به خاطر عشق به لقاء الله و ملاقات خدا باشد ممدوح است؛ کما اینکه حضرت زهرا و علی سلام الله علیهما آرزوی مرگ کردند. و خداوند در کریمه جمعه/ شریفه ۶ می فرماید: قُلْ یا أَیُّهَا الَّذینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ‏ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ؛ بگو: اى کسانى که یهودى شده ‏اید، اگر پندارید که شما دوستان خدایید نه مردم دیگر، پس اگر راست مى‏ گویید درخواست مرگ کنید.”

آنها چون از اولیاء الهی هستند و قرب و جوار الهی را به ماندن در این دنیا ترجیح می دهند تخصیص می خورند.

متاسفانه دیده می شود که برخی افراد دلیل آرزوی مرگ از سوی امام کاظم را سختی ها و دشواری های زندان عنوان می کنند (من نمی دانم در زندان به امام چه گذشت که آرزوی مرگ کرد و…) در حالی که اگر علت این باشد حداقل اش کراهت است بلکه امام کاظم “شوقا للقاء الله” چنین آرزویی کرد نه بخاطر سختی های زندان.

دو روایت موید:

امام کاظم به مردى که آرزوى مرگ مى‏ کرد فرمود: آیا میان تو و خداوند خویشاوند‏اى است که به خاطر آن تو را کمک رساند؟ عرض کرد: خیر. فرمود: آیا خوبى ‏هایى که بر بدى‏ هایت فزونى داشته باشد پیش فرستاده‏ اى؟ عرض کرد: خیر. فرمود: پس، در این صورت تو هلاکت ابدى را آرزو مى‏ کنى! (کشف الغمّه : ۳/۴۲ )

رسولُ اللّه‏ِ (صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏ آله): «هیچ یک از شما به خاطر گزندى که به او مى ‏رسد، مرگ را آرزو نکند؛ و اگر ناچار به این کار شد، بگوید: بار خدایا! تا زمانى که زندگى براى من بهتر است مرا زنده بدار و هرگاه مرگ برایم بهتر بود، مرا بمیران» (الترغیب والترهیب: ۴/۲۵۷/۵۴)

حکم آرزو کردن مرگ برای دیگری؟

اگر برای دشمنان اسلام و منافقین و کفاری که به اسلام ضربه می زنند و امیدی به هدایت آنها نیست آرزوی مرگ شود این کار نه تنها اشکال ندارد، بلکه مطلوب هم هست و در قرآن کریم نیز آمده «قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ» مرگ بر شکنجه ‏گران صاحب گودال (کریمه بروج/ شریفه ۴)، «رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِوَالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِنًا وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلَّا تَبَارًا»؛ بار الها، مرا و پدر و مادر من و هر که با ایمان به خانه (یا به کشتی) من داخل شود و همه مردان و زنان با ایمان عالم را ببخش و بیامرز و ستمکاران را جز بر هلاک و عذابشان میفزای (کریمه نوح/ شریفه ۲۸).

اما اگر آرزوی مرگ رای سایر افراد و از روی ناراحتی و تنفر از او باشد، در این صورت باید گفت برای فرد مومن یا مسلمان خوب و پسندیده نیست و نشان دهنده کوچکی خود فرد است. چرا که یک انسان کریم و مهربان آرزوی مرگ و مردن برای کسی نمی کند، بلکه آرزوی سلامتی و طول عمر برای اطرافیانش دارد و حتی برای دشمن شخصی اش هم آرزوی هدایت می کند نه آرزوی مرگ.

اگر آرزوی مرگ برای مومن از باب نفرین باشد و کسی بدون جهت مومنی را نفرین کند این کار در روایات مورد منع قرار گرفته است؛ مثلا حضرت رسول (صل الله علیه و آله) فرمود: نفرین مومن مانند کشتن اوست (صحیح بخاری ج۳، ص ۱۳۶۳) و نیز فرمود هر گاه انسان چیزی را نفرین کند، نفرین او به آسمانها صعود می کند دروازه های آسمان به روی آن بسته می شود، سپس آن نفرین به سمت راست و چپ حرکت می کند و چون هیچ منفذی نمی یابد، اگر آن که نفرین شده مستحق نفرین باشد بر او وگرنه بر خود نفرین کننده باز می گردد.

حفظ آبرو در سیره امام کاظم و اهل بیت علیهم السلام

«إِنَّ اللَّهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ» (کریمه حج/ شریفه ۳۸)

آبروی مؤمن محصول یک عمر زندگی، تلاش و سختی است و تمام سرمایه ی او است و از نظر اسلام حفظ جان، مال و آبروی مردم محترم است. ریختن آبروی مؤمن بسیار خطرناک و گناه بزرگی به شمار می رود. اما متاسفانه گاهی دیده می شود در جامعه اسلامی حرمت و آبروی اشخاص حفظ نمی شود و با سادگی آبروی مسلمانی را می برند و هیچ توجهی به عقاب دنیوی و اخروی آن ندارند.

معتّب می گوید:‌ یک روز امام موسی بن جعفر (علیه السلام) در باغ خرمایش مشغول بریدن شاخه های خرما بود، در این موقع یکی از غلامان آن حضرت را دیدم که از خوشه های خرما برداشت و پشت دیوار انداخت. من رفتم او را گرفتم و نزد حضرت آوردم و گفتم: من این غلام را دیدم که این خوشه ها را برداشته، پشت دیوار پنهان کرد. حضرت به او فرمود:‌ آیا گرسنه مانده بودی؟ غلام گفت: نه آقای من! فرمود: پس چرا این خوشه ها را برداشتی؟ گفت: چون اینها را دوست داشتم و دلم می خواست، اما بد کردم و پشیمانم، مرا ببخشید. حضرت فرمود: راه صحیح و درستش این بود که به من می گفتی. حال برو و همه این خوشه های خرما هم مال تو، ولی دیگر چنین کاری نکن. سپس امام فرمود: او را رها کنید. رازش نزد ما پنهان می ماند، کارش را فاش نکنید.

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به امیرالمؤمنین فرمود: اگر مردی را مشغول زنا با زن بدکاره ای دیدی چه می کنی؟ حضرت عرض کرد: او را می پوشانم. فرمود: اگر دوباره دیدی؟ عرض کرد: تا سه بار با ازار و ردایم او را می پوشانم. پیامبر فرمود: جوانمردی جز علی نیست و فرمود: برای برادران خود پرده پوشی کنید». (میزان الحکمه، ج ۹، ح ۴۲۲۰)

پیامبر گرامی اسلام: کسی که عیب پوش برادر دینی خود باشد خداوند حیثیت و آبروی او را در دنیا و آخرت محفوظ خواهد داشت (شهاب‌الأخبار، ص ۱۹۵).

اباعبدالله الحسین علیه السلام: مملکت خداوند بزرگ را پنج حریم است: حریم پیامبر و حریم آل پیامبر و حریم کتاب خدای بزرگ و حریم کعبه الهی و حریم مؤمن (کافی ج ۸، ص ۱۰۷، ح ۸۲).

آیا می شود به بهانه آشکار شدن برخی حقایق، آبروی مؤمن را ریخت؟

در پاسخ باید گفت که چنین بهانه ای به تنهایی برای غیبت از مؤمن کافی نیست، مگر آنکه افشای آن حقایق به قدری ضرورت و اهمیت داشته باشد و یا آنکه آینده و آبروی مؤمنی دیگر در گرو آن باشد که استثنائاً و با رعایت تمام جوانب احتیاط می توان برخی ناگفته ها را بر زبان آورد که این موضوع در موارد استثنای از غیبت مورد بحث و گفت و گو قرار گرفته است. مشورت در مورد امر خطیر ازدواج را یکی از نمونه های آن بیان کرده اند.

راه توبه از گناه بزرگ ریختن آبروی مؤمن در مرحله اول عذرخواهی و حلالیت گرفتن و تلاش برای جبران خسارات معنوی که از این طریق بر او وارد شده است، و اگر چنین چیزی ممکن نباشد و یا به دلگیری ها و کدورت های بیشتری می انجامد باید دست به دامن پروردگار شده و با دعاهای نیک در حق او و نیز انجام کارهای خیر به نیت او به جبران معنوی گناه انجام شده پرداخت.

بخشی از اخلاق و صفات امام هفتم، ابوالحسن اول موسی بن جعفر الکاظم علیه السلام

ابن طلحه می گوید: وی امامی جلیل القدر، عظیم الشأن و کثیر التهجد بود. کسی که در راه اجتهاد کوشا بود و کراماتی از او مشاهده شده و به عبادت مشهور و بر طاعات مواظب بود و شب را به سجده و قیام، و روز را به صدقه و صیام، سپری می کرد

به دلیل حلم زیاد و گذشت فراوانش از تجاوزگران، به آن جناب کاظم گفته اند در برابر کسی بدی کرده بود، نیکی می کرد و بر آن که جسارت ورزیده بود عفو و اغماض می نمود. به خاطر عبادتهای بسیاری وی را عبد صالح می خواندند و در عراق به خاطر آنکه حاجت متوسلان به خدای تعالی را برمی آورد، به باب الحوائج مشهور می باشد، کراماتش باعث حیرت خردمندان گردید از آن رو که وی در پیشگاه خدا پایدار و استوار بوده است.
شیخ مفید – رحمه اللَّه- می گوید: نقل شده که آن حضرت نافله های شب را تا نماز صبح ادامه می داد، سپس تعقیبات نماز را تا طلوع آفتاب به جا می آورد و به سجده می رفت و سرش را از دعا و حمد خدا تا نزدیک ظهر بلند نمی کرد. زیاد دعا می کرد و می گفت: اللهم انی أسألک الراحه عند الموت و العفو عند الحساب و این عبارات را تکرار می کرد.

و از جمله دعاهای آن حضرت است: عظم الذنب من عبدلک، فلیحسن العفو من عندک. همواره از ترس خدا می گریست به حدی که محاسنش با اشک چشم ها تر می شد و از همه کس بیشتر، با خانواده و خویشاوندان صله رحم داشت. در شب هنگام از مستمندان مدینه دلجویی می کرد؛ در زنبیلش پول نقد از درهم و دینار و همچنین آرد و خرما به دوش می کشید و به فقرا می رساند به طوری که نمی دانستند از کجا می آید.
علی بن عیسی می گوید: آن حضرت فقیه ترین مردم زمان خویش و از همه بیشتر حافظ قرآن بود. قرآن را خوش صداتر از همه تلاوت می کرد؛ وقتی که قرآن می خواند غمگین بود و می گریست و شنوندگان را نیز می گریانید. مردم مدینه او را زینت متهجدان می نامیدند و به دلیل آنکه خشم خود را فرو می خورد، کاظم نام گرفت.
امّا کرامات آن حضرت
الف) از کتاب شیخ مفید -رحمه اللَّه- از قول رافعی نقل شده است که می گوید: پسرعمویی داشتم به نام حسن بن عبداللَّه که مردی پارسا و از عابدترین مردم زمانش بود و به خاطر کوشش در دیانت و عبادت، دستگاه حکومتی از او چشم می زد و چه بسا با امر به معروف و نهی از منکر خشم حکومتیان را برمی انگیخت ولی به خاطر صلاح وی آن را تحمل می کردند.

به این حال بود تا اینکه روزی وارد مسجد شد در حالی که ابوالحسن موسی بن جعفر (علیه السلام) در مسجد بود. آن حضرت اشاره فرمود و حسن نزد وی رفت. فرمود: ای ابوعلی چقدر شادمانیم و دوست می داریم این حالی را که تو داری، جز اینکه تو معرفت نداری، به دنبال معرفت برو!

عرض کرد: فدایت شوم، معرفت چیست؟ فرمود: برو فقه و حدیث بیاموز! گفت: از که بیاموزم؟ فرمود: از فقهای مدینه بیاموز و سپس آنها را بر من عرضه کن! می گوید: حسن بن عبداللَّه رفت و (آموخته های خود را) نوشت و بعد آمد، نوشته ها را بر آن حضرت قرائت کرد، ولی امام (علیه السلام) همه را مردود شمرد. آنگاه فرمود: برو آگاهی پیدا کن! حسن بن عبداللَّه به دینش اهمیت می داد. راوی می گوید: وی همواره در پی فرصتی بود تا اینکه ابوالحسن (علیه السلام) به قصد مزرعه ای که در خارج مدینه داشت حرکت کرد. در بین راه آن حضرت را دید، عرض کرد: فدایت شوم من در پیشگاه خدای تعالی بر شما حجت را تمام می کنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمایی کنید. می گوید: در اینجا ابوالحسن (علیه السلام) او را به امر امیرالمؤمنین و حقانیت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسین و علی بن حسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد صلوات اللَّه علیهم، آگاه ساخت و سپس ساکت شد.

عرض کرد: فدایت شوم، امروز امام کیست؟ فرمود: اگر بگویم می پذیری؟ گفت: آری. فرمود: امروز من امامم. عرض کرد: دلیلی بفرمایید که من برای دیگران استدلال کنم. فرمود: نزد آن درخت برو – به درخت خاری اشاره کرد- بگو: موسی بن جعفر می گوید: نزد من بیا! می گوید: نزد آن درخت آمدم و پیام امام (علیه السلام) را رساندم. به خدا سوگند دیدم درخت زمین را شکافت و آمد در مقابل حضرت ایستاد. آنگاه امام(علیه السلام) اشاره فرمود: برگرد! برگشت.
راوی می گوید: حسن بن عبداللَّه به امامت آن حضرت ایمان آورد و بعد به خاموشی و عبادت به سر می برد و پس از آن کسی او را ندید که سخنی بگوید.
ب) به نقل از عیسی مداینی روایت است که می گوید: سالی به مکه رفتم و در آنجا ماندم، سپس با خود گفتم در مدینه هم به قدر مکه می مانم تا ثواب بیشتری ببرم! به مدینه رفتم، سمت مصلی کنار منزل ابوذر – رضی اللَّه عنه- فرود آمدم و خدمت مولایم رفت و آمد داشتم. باران سختی در مدینه نازل شد، روزی خدمت ابوالحسن (علیه السلام) رسیدم. سلام دادم در حالی که باران همچنان می بارید، همین که وارد شدم، پیش از هر چیز رو به من کرد و فرمود: علیک السلام ای عیسی! برگرد که خانه ات روی اثاثیه ات خراب شد. برگشتم، دیدم خانه روی اثاثیه ریخته است. چند نفر را به مزدوری گرفتم تا وسایلم را از زیر آوار درآوردند. چیزی از بین نرفت و جز یک سطل چیزی مفقود نشد.

فردای آن روز، شرفیاب شدم، سلام دادم فرمود: آیا چیزی مفقود نشده؟ جز یک سطل که با آن وضو می گرفتم. مدتی سر مبارکش را پایین انداخت و قدری تأمل کرد، سپس سر بلند کرد و فرمود: من گمان می کنم که تو آن را فراموش کرده ای، از کنیز صاحبخانه بپرس و بگو: تو سطل را برداشته ای آن را برگردان، او آن را برمی گرداند. همین که از محضر امام (علیه السلام) برگشتم، نزد کنیز صاحبخانه آمدم و به او گفتم من سطل را در محل شست و شو فراموش کردم و تو وارد شدی و آن را برداشتی بنابراین، آن را برگردان تا من وضو بگیرم. می گوید: کنیز رفت و سطل را آورد.
ج) اصبغ بن موسی می گوید: مردی از شیعیان صد دینار به وسیله من خدمت ابوابراهیم موسی بن جعفر (علیه السلام) فرستاد. من جز این وجه، از مال شخصی هم مبلغی برای آن حضرت به همراه داشتم.

همین که وارد مدینه شدم، آب ریختم و نقدینه خود و مال او را شستم و مقداری عطر بر آنها پاشیدم. آنگاه پولهای آن مرد را شمردم دیدم نود و نه دینار است؛ دوباره شمردم دیدم همان قدر است. یک دینار از پول خودم برداشتم و عطر زدم و میان کیسه آن مرد نهادم و شبانه خدمت امام رسیدم. عرض کردم: فدایت شوم، چیزی همراهم آورده ام که بدان وسیله قصد تقرب به خدا را دارم. فرمود: بده، پولهای خودم را دادم. عرض کردم: فدایت شوم فلان دوستدار شما نیز مبلغی همراه من برای شما فرستاده است. فرمود: بده، من کیسه را دادم فرمود: بریز! من ریختم، امام آنها را با دستش پراکند و یک دینار مرا از میان آنها بیرون آورد و فرمود: آن مرد با وزن اینها را فرستاده است نه به شمار.

(منبع کرامات: کتاب راه روشن، ج ۴، اخلاق امام کاظم علیه السلام)

اضافه کردن دیدگاه جدید

جدیدترین ها