چاپ این خبر
کد خبر : 64918
۱۱:۰۰ ق.ظ - یکشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۱

واژه ها موجودات جالبی هستند (طنز)

کلمه ها موجودات جالبی هستند. مخصوصا از این زاویه که پشت هر کلمه چه قصه ای بوده، چه معنایی نشسته و چه سیر تَطَوُّری را طی کرده تا این شده است…

به گزارش پایگاه خبری چشمه سار به نقل از ندای اصفهان، کلمه ها موجودات جالبی هستند. مخصوصا از این زاویه که پشت هر کلمه چه قصه ای بوده، چه معنایی نشسته و چه سیر تَطَوُّری را طی کرده تا این شده است. مثلا همین «تَطَوُّر» ساده که یعنی طور طور شدن، گونه گونه شدن.

خیلی وقت ها این طوری با یک کلمه گلاویز شده ام و چیزهای جالبی هم دستگیرم شده. شاید هم بعضی کشف هایم بی اساس و غلط بوده باشند؛ اما خیلی مهم نیست. لذت آن کشف کافی است.

ولی از من می شنوید، سراغ مرحله های قبل تر نروید. اینکه حرف ها چه طور به وجود آمده اند؟ کلمه چرا این معنا را می دهد؟ و… اگر دو نفر انسان اولیه و دومیه را تصور کنید که تا حالا حرف زدنی را ندیده و نشنیده اند، فهمیدن اینکه چه طور ماها صداهایی از دهانمان خارج می کنیم که می شود «سلام» و همه هم کاملا درکش می کنیم، دیوانه کننده است! دردناک است؛ مثل شیرجه زدن در استخر یک میلیمتری…

کلمات

مثل خواندن چنین متنی که شاید دیوانه کننده باشد؛ مثل نوشتن روی کاغذ که چند وقت دیگر دیوانه کننده می شود؛ مثل فکر کردن به سوال بی جواب مهمی، بدون حرف زدن با کسی؛ مثل گم کردن چیزی که نمی دانی دقیقا چیست؟ ولی نیست! و دربدرت می کند… دربدر!

راستی چرا می نویسند دربدر؟ اینکه «در به در» بوده است.
وقتی بنویسی در به در، می توانی یک نفر را ببینی که در به در شده. یک نفر که یک چیزی ندارد؛ یک چیزی گم کرده؛ یک چیزی لازم دارد؛ یک چیز خیلی مهم، که می کشاندش وسط کوچه تا این در را بزند و سراغش را بگیرد. درِ بعدی را بزند و نشانش را بگوید؛ درِ بعدی را بزند و وجودش را بجوید؛ درِ بعدی را… در به در دنبالش بگردد.

و چه قدر این در به دری تابلو است! آدم را انگشت نما می کند. وقتی همه سرشان به کارشان است، یک نفر سر و رو پریشان، زُلف آشفته، بی خور و خواب، از این ور به آن ور بزند و بگوید و بپرسد و نیابد و لابد هِی پریشان تر هم بشود…
چه قدر تابلو! همه می فهمند؛ چه قدر پرزحمت؛ چه قدر آزاردهنده؛ چه قدر…

اصلا شاید برای همین ها بوده که «دربدر»ش کردند. یک قدم هم که شده فهمیدن معنایش را سخت تر می کند. بالاخره راحت ترین راه حل مساله های سخت، نفهمیدن بودنشان است دیگر!

راستش را بخواهی، من اولین بار دربدری را وقتی فهمیدم که کنترل را دستم گرفتم، یک دور کامل بین شبکه های تلوزیون زدم، برگشتم سر جای اول، هیچ کدام را نپسندیم، ولی یک دور دیگر هم زدم.
این دور دوم، التماسی بود که به تلویزیون می کردم تا آن چیزی که نیست را به من بدهد…
خب این در به دری نبود. خیلی کم زحمت تر، جذاب تر، تنبل پسندتر، کم خطرتر و… بود. دربدری بود اما شیک و مجلسی.

تازه جلوتر که رفت، شیک تر و کم دردتر و باکلاس تر هم شد. {ما که حالش را نداریم قصه بنویسیم؛ بُرِش می زنیم به صفحۀ آخر}
خدایی باکلاس نیست که در پانصد تا گروه تلگرام عضو باشی؟ از شانصدتا کانال مطلب بگیری؛ با شصت نفر گپ بزنی و از کانال به گروه بروی و از گروه به شخصی بجهی و از شخصی به شبکه بغلی، نقب بزنی و…؟

شب که می خواهی بخوابی، حدودا همان ساعتی است که آن در به در بدبخت از پا می افتد. با این تفاو ت که تو فی الجمله خوشحالی… چون بودنش را نفهمیدی. تازه! خیلی ها همین طورند.

و من این همه را نوشتم تا تشکری بکنم از تکنولوژی عصر مدرن؛ که هر روز بهتر از دیروز، درد را از ما می گیرد. که اگر او نبود، ما – اقیانوس های یک میلی متری- چه طور این بیت خاقانی را می خواندیم و به آن می خندیدیم؟

در طلبت کار من خام شد از دست هجر
چون سگ پاسوخته در به درم لاجرم…

اضافه کردن دیدگاه جدید

جدیدترین ها