چاپ این خبر
کد خبر : 70011
۸:۱۵ ق.ظ - شنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۴
گفتگو با خانم کریمی همسر شهید مدافع حرم حاج حسین رضایی

به اندازه پنجاه شصت سال پیر شده بود/ داشت مرا آماده شهادتش می کرد

با گریه پرسیدم: چی شده که اینقدر پیر و شکسته شده ای؟ گفت: تازه متوجه شدم که بعد از عاشورا چه بر سر خانم حضرت زینب آمده است. وقتی که حضرت زینب(س) به خانه اش بازگشت یک تار موی سیاه در سر ایشان نبود و همسرش نشناختش

به گزارش پایگاه خبری چشمه سار به نقل از ندای اصفهان، امروز که روز شهادت حضرت زهرا (س) است می خواهیم شهیدی را معرفی کنیم که ارادت خاصی به حضرت زهرا(س) داشت، مداح حسینش بود و در آخر هم همچون حضرت زهرا (س) جراحت بازو وسینه اش، کار خودش را کرد و به شهادت رسید. همچون حضرت زهرا(س) پشتیبان ولایت و حریم آل الله بود و بهترین یاور و پشتیبان همسرش در ترک محرمات و انجام واجبات.

در طول زندگی بهترین مشوق همسرش در فراگیری علوم قرآنی، احکام، رانندگی، مسابقات ورزشی و… بود و به غیر از همسر، یک معلم، دوست و مشاور خوبی بود که همسرش تمام مسائل زندگی را به راحتی با او در میان می گذاشت.

بخشی از زندگی نامه شهید

سردار شهید حسین رضایی، در ۱۶ اردیبهشت سال ۴۹ در روستای حیدری از توابع شهرستان بن استان چهارمحال بختیاری، در خانواده ای متدین به دنیا آمد. پدرش، کشاورز زحمت کشی بود و مادرش زن مهربان و خانه داری بود که دعای خیرش همیشه بدرقه ی راه پسرش بود.

شهید علاقه ی زیادی به رفتن به مسجد داشت، به طوری که از سن ۶ سالگی نماز خواندن را از مادربزرگش یاد می گیرد و یکی از نمازگزاران پروپاقرص مسجد روستایش می شود.

تا دوره ی راهنمایی در روستا زندگی می کند؛ سپس برای ادامه ی تحصیل، به اصفهان مهاجرت می کند و در اصفهان در خانه ی عمویش ساکن می شود.

به خاطر مشکلات زندگی، مجبور می شود سر کار برود. به مدت ۴سال در کارخانه ی ریسندگی و بافندگی کار می کند و درسش را در مدرسه ی شبانه روزی می خواند. دبیرستان را که تمام می کند در رشته ی تربیت معلمی قبول می شود اما به دلیل مشکل مالی، نمی تواند درس را ادامه دهد.

علاقه ی عجیبی به حضرت امام خمینی(ره) داشت و با شوق وصف ناشدنی به سخنرانی های امام(ره) گوش می داد و پایگاه بسیج همیشه محل فعالیت انقلابی و مذهبی و فرهنگی اش بوده است.

سال ۷۲ ازدواج می کند و سال ۷۳ اولین ثمره ی زندگی اش، به دنیا می آید که اسمش را حامد می گذارد. همان سال به دلیل علاقه اش به ادامه تحصیل، کنکور می دهد و سال ۷۴ در رشته ی علوم و فنون توپخانه ی دانشگاه امام حسین(ع) قبول می شود و سال ۷۸ مدرکش را می گیرد و فعالیتش را در لشکر ۱۴ امام حسین(ع) شروع می کند.

در سال ۸۲ در آزمون کارشناسی ارشد شرکت می کند و در رشته ی فناوری اطلاعات قبول می شود. به تهران می رود و مجبور می شود مدتی را دور از همسر و فرزندانش زندگی کند. در تهران هم درس می خواند و هم در سپاه خدمت می کند و فقط هر از چندگاهی، فرصت می کند تا به دیدن همسر و فرزند و سایر اقوامش به اصفهان بیاید. با وجود مشکلات درس را رها نمی کند و موفق می شود مدرک فوق لیسانس مدیریت فناوری را از دانشگاه مالک اشتر تهران بگیرد و به اصفهان در آغوش خانواده اش باز گردد.

اعزام اول و نیرویی که او را به سمت سوریه کشاند

حسین دو سالی بود در این فکر بود که کارهایش را انجام دهد و به سوریه برود. خیلی بی تاب رفتن بود، ولی سرداران سپاه موافقت نمی کردند و می گفتند: حسین نیرویی است که در اینجا بیشتر به دردمان می خورد. ما اگر به سوریه می رویم دلیلش علمدار بودنمان است. تا جنگ به کشور خودمان نیامده و تا به ناموس خودمان بی احترامی نشده و بچه های خودمان گرفتار نشده اند باید جلوی داعشی ها را بگیریم.

وقتی سپاه با رفتنش موافقت کرد به من گفت: بروم؟ گفتم: مواظب باش… نگرانت هستم… حسین گفت: بدون اینکه خدا بخواهد برگ از درخت نمی افتد. مگر شما به تقدیر عقیده نداری؟ بچه هایم هم مخالفتی برای رفتنش نکردند. فقط پسر کوچکم به شوخی گفت: «بابا رفتید شهید نشوید ها»! حسین  خندید و می گفت: «بادمجون بم آفت نداره! مطمئن باشید که من این لیاقت را ندارم که شهید بشوم».

من به عینه در طول ۲۲سال زندگی با او آرزوی شهادت را در وجود حسین دیده بودم. حسین در قنوت نمازهایش دعای شهادت را می خواند. حسین ما را راضی کرد. پدرش به رحمت خدا رفته بود اما مادرش راضی نمی شد. مادر را هم با گفتن این جمله که «مادر چگونه راضی می شوی پسر فاطمه ی زهرا(س) برای دفاع از اسلام و قرآن برود، اما پسر تو از حرم خواهرش دفاع نکند»، راضی کرد.

اولین مرخصی و بازگشت به خانه

زمانی که بعد از سه ماه حضور در منطقه به خانه آمد، او را نشناختم؛ به اندازه ی ۵۰-۶۰ سال پیر و شکسته شده بود. با گریه پرسیدم: چی شده که اینقدر پیر و شکسته شده ای؟ گفت: تازه متوجه شدم که بعد از عاشورا چه بر سر خانم حضرت زینب (س) آمده است. وقتی که حضرت زینب(س) به خانه اش بازگشت یک تار موی سیاه در سر ایشان نبود و همسرش نشناختش.

دوری از عزیزان و دلتنگی یک طرف و دیدن پیکر دوستان شهیدم در مقابل چشمانم از طرف دیگر. وقتی می بینم بر سر مسمانان مظلوم چه بلاهایی می آورند و وقتی بعد از عملیات پیکر شهدایی را می بینم که تحت نظر من آموزش دیده اند و حالا… برایم سخت است! صحنه های کربلا را به وضوح در منطقه به چشم می توان دید، پس آدم می تواند در عرض یک روز پیر شود. وقتی مادرم و برادرم هم حسین را دیدند گفتند: ایشان دیگر نمی ماند؛ او دیگر متعلق به این دنیا نیست.

اعزام دوم

ده روز اینجا بود که مدام درگیر کار و جلسه بود. بعد از ده روز دوباره تصمیم به رفتن گرفت. وقتی که می خواست برود به من گفت: خواب دیدم شهید می شوم، اگر شما راضی نشوید من قدم از قدم بر نمی دارم؛ امکان دارد جنازه ها برنگردند، سرها را ببرند و… داشت مرا آماده ی شهادتش می کرد.

گفتم: من ناراضی نیستم اما شما نباید فکر شهادت را بکنی. بعد از آن به خانه ی مادرش رفتیم. حسین دست و پای مادرش را بوسید و گفت: مادر شما از من راضی باشید، قرار است من دوباره به سوریه بروم. مادرش گفت: نه! سه ماه رفتی اگر وظیفه و تکلیف هم بود دیگر ادا کردی. مملکت این همه جوان دارد. چرا شما دوباره بروی؟

حسین گفت: باشد نمی روم اما خودتان جواب حضرت زهرا(س) را بدهید. بگویید علی اکبر برای امام حسین(ع) عزیز نبود، اما بچه ی من برایم خیلی عزیز است و نمی توانم بفرستمش. فردا صبح که می خواستیم برگردیم، مادرشان گفتند: من راضی هستم، برو به سلامت.

فعالیت های فرهنگی شهید در سوریه

یکی از همکاران شهید که از شهید مسن تر بود می گفت: من از شهید بزرگتر بودم اما خیلی درس ها از او یاد گرفتم. اسم شما را با عشق و علاقه می برد و از عشق و علاقه ای که به شما داشت با ما حرف می زد. ما را نصیحت می کرد که با همسرانمان بامحبت باشیم.

من از حسین یاد گرفتم که چطور با همسرم برخورد کنم؛ وقتی به خانه برگشتم همسرم این تغییر را در رفتارم دید و گفت: اگر می دانستم بروی سوریه اینقدر تغییر می کنی زودتر فرستاده بودمت!

دیگر اینکه شهید با بسیجی ها بسیار کار می کرد. وقتی وسایلش را آوردند، تعدادی نامه توی وسایلش دیدم که بچه های بسیج برایش نوشته بودند و و از ایشان درخواست کمک و مشورت کرده بودند. حسین به تک تک نامه ها جواب داده بود و به بسیجی ها مشاوره می داد.

آخرین تماس

آخرین تماسش دو روز قبل از شهادت بود. شب با من تماس گرفت و حال بچه ها را پرسید و گفت به جایش ببوسمشان. مرا مدیر خانه خطاب کرد و سفارش کرد که مراقب بچه ها باشم. هر وقت من و بچه ها می پرسیدیم که کی برمی گردی؟ می گفت: الله اعلم؛ ولی این بار که پرسیدم گفت: حتما جمعه تهران هستم. جمعه پیکر شهید به تهران رسید.

نحوه ی شهادت

در تاریخ ۱۴/۱۱/۹۴ در استان حلب گلوله ی تک تیرانداز به بازو و سینه اش اصابت کرد و به شهادت رسید. وی در گلستان شهدای اصفهان پس از تشییعی باشکوه به آغوش خاک سپرده شد.

خصوصیات اخلاقی شهید

انسان مؤمن و متهعد و مداح اهل بیت(ع) بود. ارادت خاصی به حضرت زهرا(س) داشت. اولین معیارش نماز اول وقت بود. زیارت عاشورا و دعای عهدش هیچ وقت ترک نمی شد. می گفت: اگر قرار است آدم به جایی برسد از همین نماز و زیارت عاشورا خواهد رسید.

برگی از خاطرات شهید به نقل یکی از دوستانش

چند سرباز با هم درگیر شدند. کار به بی احترامی لفظی کشید. هیچ کدام کوتاه بیا نبودند. جلو رفتم و گفتم: سرکار، سرکار با تو هستم. خجالت بکش. این چه طرز حرف زدنه. مگه شعور…

حاج حسین از درب حسینه آمد بیرون؛ تا صحنه را دید گفت: آقایان. من یک سؤال از شماها دارم، هرکس جواب بدهد تشویقی می گیره.

سربازها ساکت شدند. تک تک سلام کردند و بعد احترام نظامی. شهید گفت: آیه ی شریفه ی «وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ…» کدام سوره است و معنایش چیست!؟

همه ساکت بودند، تا اینکه کسی از میان سربازها گفت: ببخشید جناب سرهنگ… دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و زد زیر گریه.

سرباز دیگر به لهجه ی مشهدی گفت: مو مودونم معنی آیه را؛ معنی آیه را گفت.

سربازها شروع کردند به عذرخواهی کردن از همدیگر.

حیران ماندم. روش امر به معروف حاج حسین چقدر با من فرق می کرد! من کجا و او کجا!

صدای حاجی به گوشم خورد: آقایان دعایم کنید. حاجی رفت اما فردا به همه ی آن سربازها دو روز مرخصی تشویقی داد.

بخشی از وصیت نامه ی شهید

خطاب به فرزندانش: ولایتی باشید و پیرو خط رهبر. نکند قدمی جلوتر و یا عقب تر از ایشان بردارید. همه ی کارهایتان با رهبری باشد. دنباله روی از این و آن،حزب ها و… گمراهی است. ان شاءالله وصل به ظهور شویم با ایشان. خدا را شاکرم که در زمان امام خمینی(ره) به دنیا آمده ام و در زمان سیدعلی زندگی کردم.

خطاب به خویشان و دوستان: خویشان، دوستان و آشنایانم خداحافظ. شما را سفارش می کنم بر راه قرآن و اهل بیت(ع) و پشتیبانی از ولی امر مسلمین. بنده ی عاصی را که کمترین از همه ی شما هستم را حلال کنید. اگر ذمه ای بر گردنم دارید یا شما را آزرده ام یا حرف بدی زده ام به حساب عدم شناخت و غیر عمد بودن مسئله بگذارید؛ چون فکر کرده ام که آن کار بهتر است و انجامش داده ام.

خدا خیرتان دهد حلال کنید و ببخشید تا شما را ببخشند. اگر حساب و کتاب مالی هم هست از خانواده بخواهید و یا عفو نمایید.

اضافه کردن دیدگاه جدید

جدیدترین ها