چاپ این خبر
کد خبر : 79707
۱۲:۵۹ ب.ظ - پنج شنبه ۱۳۹۶/۰۷/۲۷
قند و نمک های جبهه؛

زهرچشم گرفتن به سبک شوخی های جبهه

محمد به قد و قواره اکبر نگاه می کرد، در حالی که کنار دست من نشسته بود آهسته گفت: پس خوب لال شدی که یک باره بدون مقدمه به اکبر رمضانی گفت…

چشمه سار– علی اکبر بخشی/ سلام وعرض ادب به همراهان گرامی و دوستان وهمسنگری های عزیزم لازم دانستم که یکی دیگر از خاطراتم را خدمت شما عزیزان بازگو کنم.

سال ۶۳ وسال۶۴بود که مرحوم محمد عزیزی جهت خدمت مقدس سربازی به لشگر امام حسین علیه السلام معرفی شد و از پرسنلی لشگر هم به قسمت انبار تجهیزات موتوری معرفی شد که چون آن موقع برادران کمال و محمد صفایی در آن قسمت فعالیت داشتند ایشان هم نزد این دو نفر مشغول به کار شد.

چون این برادرها از ساختمانی نسبتا با امکانات بهتری مثل کولر یا …. برخوردار بودند بچه های خوانساری که با این چند نفر رفاقت داشتند هر موقع که از خط برمی گشتیم جهت سر کشی زیاد می پیش محمد خدا بیامرز می رفتیم.

الحق که کم نمی گذاشت از هر نوع پذیرایی یا مهیا کردن جا جهت استراحت که خودش اسم آنجا را قهوه خانه استبول حسن گذاشته بود وخیلی خیلی هم شوخی می کرد حال چه با ما که خودی بودیم و چه هر کس که تازه وارد می شد و سر شوخی را باز می کرد.

تا این که آقا اکبر رمضانی را جهت تعمیرات خودرو به آن قسمت معرفی کردند اکبر آقا از قد بلندی برخوردار بود و با من هم رفاقت دیرینه ای داشت ولی هنوز محمد عزیزی را ندیده بودند.

اکبر آقا غیر از قد بلندش رشته ورزشی والیبال و تکواندو هم کار کرده بود. به اکبر گفتیم که وقتی آمدی داخل اتاق تو را به عنوان مسئول جدید به محمد معرفی می کنیم و تو هم زهر چشمی از محمد بگیر.

از آن طرف هم به محمد گفتیم که ای بابا کارمان درآمد یک ادم بد قواره قد بلندی را به عنوان مسئول معرفی کردند که دیگ نمی شه اینجا جیک زد وباید ساکت باشیم.

محمد خدا بیامرز اولش که گفت هر کسی می خواهد باشد تا آمد آدمش می کنم.
خلاصه نشسته بودیم که اکبر وارد اتاق شد ما چون نقشه کشیده بودیم که پیش اکبر فیلم بازی کنیم از جا بلند شدیم و محض احترام، با ایشان دست دادیم و نشستیم.

محمد به قد و قواره اکبر نگاه می کرد، در حالی که کنار دست من نشسته بود آهسته گفت: پس خوب لال شدی که یک باره بدون مقدمه به اکبر رمضانی گفت چه قده گلازی داری ماشاالله.

همین حرف کافی بود که ما یک باره بزنیم زیر خنده، حالا بخند و کی نخند.

اکبر گفت: ببخشید گلاز یعنی چه؟

محمد هم در جواب گفت: یعنی قد رشیدی داری. با خنده بیش از حد ما اکبر زد زیر لامپ که به سقف آویزان بود و دادی کشید که چرا می خندید؟ اینجا جای خنده نیست.

دستور اولیه را صادر کرد و محکم به محمد گفت پاشو ببینم خورده شیشه های لامپ که شکسته بود را نظافت کن.
خلاصه با این حرکت اولیه اکبر میخ خودشا برای محمد کوبید.

بعد از مدتی که گذشت تازه فهمید که این همه شیطنت نقشه بوده برای محمد و بعدا هم چوبشا ما خوردیم.

حق نشر این خاطرات برای ایثارگر خوانساری آقای علی اکبر بخشی محفوظ می باشد، در صورت چاپ و نشر خاطرات دین قانونی و شرعی وجود دارد.

اضافه کردن دیدگاه جدید

جدیدترین ها