چاپ این خبر
کد خبر : 9752
۸:۰۰ ق.ظ - پنج شنبه ۱۳۹۲/۱۲/۱۵
دشمن اعتراف می کند:

روزی که نزدیک بود صدام اسیر بسیجی‌ها شود

فهمیدیم که نیروهای ایرانی ما را دور زده‌اند.. احساس همه ما این بود که به زودی به اسارت نیروهای ایرانی درخواهیم آمد. آقای رئیس جمهور مضطرب از سپهبد عدنان خیر الله پرسید: عدنان بگو چه باید بکنیم؟

 به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهرستان خوانسار(چشمه سار) به نقل از صاحب نیوز، در یکی از سندها ژنرال حسین کامل مجید وزیر صنایع نظامی رژیم سابق عراق و داماد معدوم صدام درباره آخرین لحظات پیش از سقوط قرارگاه مقدم سپاه چهارم ارتش بعث می‌گوید:«…در عملیات شوش – دزفول [فتح المبین] هنگامی که نیروهای ایرانی در منطقه‌ی سپاه چهارم  پیشروی کردند  واحدهای پشتیبانی این سپاه رزمی از بین رفت و چیزی نمانده بود که صدام و همراهان او‌، که من هم جزو آنها بودم به اسارت نیروهای ایرانی درآیند. در آن لحظات رنگ از چهره صدام پریده و بسیار نگران بود صدام در حالی که به ما نگاه می‌کرد گفت: از شما می‌خواهم در صورتی که اسیر شدیم من و خودتان را بکشید.» در جایی دیگر خواندم سرلشکر ستاد عبد حمید محمود الخطاب رئیس دفتر ریاست جمهوری عراق و از همراهان دائمی صدام، طی دوران جنگ با ایران در خصوص چند و چون همین ماجرا شهادت داده است. «…در جریان آخرین مرحله از عملیات شوش- دزفول که ایرانی‌ها نام فتح مبین را روی آن گذاشته بودند. روز بیست و هشتم مارس  ۱۹۸۲[هشتم فروردین ۱۳۶۱] نیروهای ایرانی به عمق منطقه‌ی استقرار سپاه چهارم و مواضع ستادی این سپاه رسیدند. آقای رئیس جمهور – صدام- هم در همین منطقه بود.

images3

سپهبد خلبان عدنان خیر الله طلفاح –وزیر دفاع- هم بود. فهمیدیم که نیروهای ایرانی ما را دور زده‌اند.. احساس همه ما این بود که به زودی به اسارت نیروهای ایرانی درخواهیم آمد. آقای رئیس جمهور مضطرب از سپهبد عدنان خیر الله پرسید: عدنان بگو چه باید بکنیم؟ عدنان خیرالله جواب داد: سرورم، جای دیگری برای فرار و پنهان شدن پیدا می‌کنم. دوباره اقای رئیس جمهور پرسید: سلاح و مهماتی هم به همراه دارید؟ من جواب دادم :فقط یک قبضه تفنگ داریم. ایشان با خشم و غضب گفت: اگر ایرانی‌ها مرا پیدا کنند می‌دانید چه می‌شود؟ افراد همراه، همگی سعی می‌کردند آقای رئیس جمهور را آرام کنند‌. او در حالی که به لاشه‌ی تانک‌های ما که درآتش می‌سوختند نگاهد می‌کرد دائم زیر لب می‌گفت: – لعنت بر آنها! ما را در ورطه‌ی جنگ گرفتار کردند. او اسم کسی را نمی‌آورد‌. فقط به لعنت کردن اکتفا می‌کرد. اما من می‌دانستم که منظورش مقامات ارشد حکومت امریکا و بعضی از کشورهای عربی همسایه مان- مشخصا پادشاهی سعودی، پادشاهی اردن هاشمی و شیخ نشین کویت – هستند.

آن روز ما برای چند ساعتی در محاصره بودیم؛ اما ناگهان یک دستگاه خودرو را که حامل افراد مجروح بود‌، پیدا کردیم. افراد زخمی را بیرون کشیده‌‌، خودمان سوار شدیم. رئیس جمهور وقتی سرجایش نشست می‌گفت: – زخمی‌ها اگر به دست ایرانی‌ها بیفتند توسط  آنها مداوا خواهند شد، اما اگر ما اسیر ایرانی‌ها بشویم، چه باید بکنیم؟

بعد از ان کتابی خواندم با عنوان «حزب بعث و جنگ-جلد دوم» در این کتاب «خالد حسین نقیب» افسر ستاد سابق وزارت دفاع عراق که در جریان نبرد فتح المبین فرماندهی یکی از واحدهای زرهی را در حوزه ی استحفاظی سپاه چهارم بر عهده داشته است می‌نویسد:«…هنگامی که صدام به اتفاق همراهان خود و فرمانده سپاه چهارم نیروی زمینی ارتش عراق سرلشکر ستاد هشام صباح فخری در منطقه برقازه، نزدیک به جاده عمومی فکه مشغول قدم زدن جلوی قرار گاه مقدم سپاه چهارم بود، فرماند سپاه چهارم به وی اطمینان داد که نیروهای ما هنوز در حال مبارزه هستند و خطری آنها را تهدید نمی‌کند و درآن لحظه یک گردان توپخانه از جاده موصوف در حال عقب نشینی بود. صدام فرمانده این گردان را احضار کرد و گفت: چرا شما عقب نشینی می‌کنید؟ به من بگو چه کسی به شما دستور عقب نشینی داده است؟! او پاسخ داد: تمامی نیروهای مستقر در جبهه در حال عقب نشینی هستند قربان، نیروهای ایرانی با موضع شما چند کیلومتر بیشتر فاصله ندارند توصیه می‌کنم شما هم عقب نشینی کنید. در غیر این صورت به اسارت در خواهید آمد! صدام و همراهانش بلافاصله از آن منطقه گریختند‌. به این ترتیب این افسر، صدام را از خطر به اسارت در آمدن نجات داد‌؛ اما بعد‌ها صدام در رسانه‌های گروهی دروغ پرداز رژیم خودش این واقعه را به گونه‌ای دیگر با ملت عراق در میان گذاشت. ص۱۲۹-۱۳۲

73450

ققنوس فاتح- بیست روایت شفاهی از سرگذشت سراسر ایثار و پیکار دانشجوی شهید محسن وزوایی-تدوین گل علی بابایی ص۵۹-۶۰

اضافه کردن دیدگاه جدید

جدیدترین ها